تبليغاتX
همین فردا
 

روز يلدا

مثل سپيد

مثل صبح

در دم دماي صبح

مادر چراغ سحر را

روشن كرده است

و انعكاس اذان

چادر شهر را

به سوي آفتاب نزديك مي كند

نه انگار پذيرايي شب تمام شده

و داستان از نو آغاز مي شود

براي روز يلدا


 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 20:28 موضوع | لینک ثابت


نوروز

نزدیک است خیس شوم

زیر پایکوبی لبانت

می دانم که می آیی

وقتی  بوی گل پیچک

فضای دلم را

بی آبرو می کند

و اسب سفید یال افشان

لباس تنهایی ام را

 دوباره شادی می بخشد

و تقدیس های افکارم را

در کالبد هیجانت جای می دهد و

جشن نوروز می گیرد

می دانم که می آیی

وقتی سفره ی هفت سینمان

دوباره رنگ خورشید است و

دیدارمان

نزدیکی های خداست


 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


قانون

دوباره بزرگ شده ام

مثل قديم

از سردردي كه مرا مي خنداند

و نفس هايم را

حبس مي كند در قفسي كه فقط خودم نيستم

و تو عروس ساده ي تاريك

به كدام گل ترك خورده ي پاييز دل بسته ي

كه دهانت بوي صابون مي دهد

و هنوز شيرن است

ديروز خدايت را

نوازش نكردم

و امروز خودت را

و اين همان قانونيست

كه اشك هايمان را

جاودان مي كند

دوباره بزرگ شده ام

مثل قديم

در قفسي كه

 نه خدايت را

نوازش مي كنم

و نه خودت را


 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


حرف حقيقت

وقتي كه خداي بد حرف هايش را

روي آب مي ريخت

شيطان فرشته را

به نيك خويي دعوت مي كرد

تازگي حرف حقيقت، همه جا گم شده بود

مردم شهر به ايمان

                      به قفس

                              بيداري

شك داشتند

وکوزه هاشان را

پر از خيال خام مي كردند

تا آخرين حربه اي باشد

كه معبد خدايان ويشنو را

به صليب مي كشد

و من كوچ كردم

به بلند ترين پس توها

و آنجا آندره ژيد را

در زير زمين هاي واتيكان ديدم

كه انسان دوستي مدرن را

با احساسات آدمي

آشتي مي داد

وقتي كه خداي بد

حرف هايش را

روي آب مي ريخت

و شيطان فرشته را

به نيك خويي دعوت مي كرد

         

                                           

                             . . .خداي بد = تفكر انسان بي دين. . .


 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت


نمي دانم

زمين را

نگاه مي كنم

-آفتابش

بله آفتابش را

نگاه مي كنم

صبح قهوه خانه ي زمين

آبي

شبها سياه

گريه مي كنم سپيد

زندگي من با آفناب گرم شده

و جنگل ها به من مي خندند

كه چرا

تخت خواب تو نوراني

اتاق تو تاريك است

نمي دانم

مي گويم

پشت آفتاب هم تاريك است



                                               . . . تقديم به دوست خوبم رحيم حيات داودي . . .



 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت


پرواز

پنجره نمي گذاشت

به مرگ فكر كنم

و تكه هاي نخ پرواز را

حالا هزار سال از آن روز گذشته است

و من پيرترين مرد تاريخم

و شايد نوح شده ام

 از دردي كه هواي دلم را

نقاشي مي كند

                      رنگ مي زند

                                      خط مي زند

و دوباره در اولين چهار راه شهر

در كنار مترسكي زشت

 آويزان مي كند


 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت


من هنوز دوستت دارم

سرد است

من بی مزه ترین شعرم را

میگویم

سفره ای داریم که پر است از دوست داشتن زیادی

راستی

تازه از تنهایی ام خالی شده ام

شعر می گویم

می خواهم بی خیال بارانی که نمی آید شوم

و حرف مادرم که می گفت

دختر فلانی خوب است

سرد است و من

بیخیال دوست داشتن زیادی شده ام

و ریشه های درختی که مرگم را

میرساند

من هنوز دوستت دارم

بی آنکه بدانم مرده ای

و خیابانی که مردمش کوچ کرده اند

در نرسیدن به تو

نمیدانم چرا کثیف است

عشقی که تو را

محو میکند در هیجان دلواپسی

سرد است

و من هنوز دوستت دارم

بی آنکه بدانم مرده ای

                                 

                                                         . . .  تقدیم به دوست خوبم سعید آسا . . .


 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در جمعه هجدهم آذر 1390 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


زمستان بود

هنگام هنگامه ی طلوع موسیقی و باران

و ما چند نفر نیمه شاعر

کنار آتشکده ای پیرتر از اردشیر بودیم

و یکی که هی می آمد، هی میرفت

منظور نگاهش چیزی شبیه سلام

و کنار هر ایستادنش انگار حرفی داشت

گفتم حلبی اجاق من هنوز گرم است

 

آمد، نشست

تا ساعتی سکوت بود

از نامش پرسیدم هیچ نگفت

از رسمش پرسیدم هیچ نگفت

از هوایش پرسیدم

گفت خستگی

و بادی که از جنوبترین آبی دریا می آید

گفت دنبال کسی میگردد متولد نیمه شب یلدا

که نگریسته باشد

 

 

او راه بلد واژه و ترانه

نزول میوز بر من هنوز ایستاده بود


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت


تو مي داني

تو مي داني زمين را

گرم كردن زير شانه هاي سرد قحط سالي

و افريدون هواي چنگ ني كردن  سخت است

زندگي  سخت است

تو مي داني

* * *

تو مي داني

قسم خوردن براي مردم بي دين كه فردا را

براي ما نمي خواهند سخت است

و امروز دختري ديدم

لاله عباسي كفش پدرش را

مي خورد

و سبد خالي انگور زمان در پي دست پسري لك مي زد

سخت است

زندگي سخت است

تو مي داني

* * *

و امروز اشكهايم را

زير باران هاي موسمي پاييز پيدا كردم

در كوچه ي كه معرفت دست به دست رفته بود

وشايد افكارم

پير مرد باغبان داشت حرف مي زد

راستي گريه هم مي كرد

پسرم دست من امروز به هر سنگ زني كوتاه است

امشب از سخت زباني خواهيم مرد

سخت است

زندگي سخت است

تو مي داني

* * *

تو مي داني

هوا سرد است كه مردن را

چنين خونين نمي خواهد

وگرنه قسم خوردن براي مردم بي دين كه فردا را 

براي ما نمي خواهند

سخت است

زندگي سخت است

تو مي داني؟



 

نوشته شده توسط فریدون اهورا در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت


ورودٍ سنجاقک

چرا سنجاقکها دوست داشتنی اند

و پروانه ها چطور

آیا انها هر صبح را

به آسمان آبی سلام میکنند

و به سوی خورشید میروند؟

آیا انها تمام آبی دریا را

برای رسیدن به جفتشان بال خواهند زد؟

و دل آسمان را

از ابر خواهند شست؟

راستی آیا پروانه های الهام بخشٍ شعر، شاعران را

دوست میدارند؟

صبح را دریا را آسمان را شاعران را



به هیچ پروانه ای ربطی ندارد که من سنجاقک را دوست میدارم


 

نوشته شده توسط در یکشنبه دهم مهر 1390 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت